تبلیغات
خط می زنم پس هستم.... - نقاب....

نیمچه دکتر آذری

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :فاطمه
تاریخ:پنجشنبه 6 خرداد 1389-11:50 ب.ظ

نقاب....

نقاب...    

امشب از اون شباییه که بد جوری دلم گرفته ،خودمم نمی دونم چرا ؟ تا حالا شده که  

اینجوری بشی؟ واسه من که زیاد اتفاق افتاده... ولی بعدش  فهمیدم دردم از چیه؟!!!  

دلم گرفته  از خودم ،از روزگاری که انگاری دنبالش کردن و آدماش....     

آدمایی که از روی نقاب  خودشون در باره نقاب منو تو قضاوت میکنن.حس می کنم  

دنیام شبیه مهمونی بالماسکه شده ...  جالبه !...خودمم روی صورتم ماسک  

گذاشتم!...خنده تلخی رو لبام نقش میزنه ... چاره ای نیست..دنیامون اینطوریه..!!!  

خوبه که کسی متوجه خنده های تلخم نمی شه....خیلــــــــــــــی خوبه....

       

   

 می خوام برش دارم اما نمی تونم، می خوام خودم باشم ،اما نمی ذارن.اونقدام بی  

اراده نیستم ولی امون از این آدما ....     

تا حالا شده بخوای اون نقاب و برداری و خودت باشی ؟     

من خواستم ... خیلی وقتا خواستم بچه بشم ، برم به اون روزای بادبادکی...    

به اون روزای قشنگ که پر بود از شادی ...غصه ای نبود ....هر چی بود قصه بود......   

به اون روزایی که آدماش شکلاتی بودند .دنیا رنگی بود .مثل رنگین کمون...هنوز وقت   

نقاب زدن نبود.........      

واسه بازی لی لی..گرگم به هوا..واسه هر چیزی که جا گذاشتم...    

آخ که دلم  گرفته ..بد جوری گرفته... هوای باریدن داره .....شاید پشت نقاب راحت   

تر بشه  گریست..     

دلم از خودم گرفته ...     

از خودم که اون رویاهای قشنگ رو همونجا گذاشتمو سوار اتوبوس  عمر شدم .      

دل تنگ کوچه پس کوچه های مدرسه ام هستم تو اون روزای سرد زمستونی ...  

چقدر انتظار میکشیدم تا بارش برف و از اسمون ببینم...چه ذوقی میکردم...    دلم هوای زمستون کودکیمو کرده ... چرا سرد نبود ...چرا وقتی آدم برفی میساختم  

سردم نمی شد؟ چرا زود آب نمی شد؟    

نمیدونم چند وقته آدم برفی نساختم؟ ! چرا نساختم؟ چرا یادم رفته؟      

میخوام بچه بشم می خوام نقابمو بردارم...    

میخوام آدم برفی بسازم حتی اگه خیلی زود آب شه و خاک بشه   

اما زمستون کودکیم کجاست؟    

چرا هیچ زمستونی ، مثل زمستون کودکیم نیست؟!!!..و هیچ تابستونی مثل تابستون  

اون موقع ها طولانی نیست ؟؟؟      

دلم بد جوری گرفته ... شاید می خواد بباره ...   

از این روزای تکراری،آدمای کاغذی،دنیای خاکستری ...    

و....و...و....این نقاب ..این نقاب تقلبی...   

کاش میشد به جای اون همه قشنگی این نقاب لعنتی رو جا میذاشتم .کاش   

میشد ........   

تا حالا شده بخوای اون نقابو برداری؟     

من خواستم..........    

 

                             اما...................


پی نوشت:

1-امروز رفته بودم بیرون نمی دونم چرا این آگهی های فوت اینقد چشمک می زدن!!!!داشتم فکر می کردم منو هم مثل اینا یه روز صفحه می کنن رو دیوار!!!!

2-شاید باید گریه کنم!!!!می خوام گریه کنم نمی تونم چرا؟؟؟؟هـــــــــــــــــــــــــــی....

3-من عاشق پاییزم....





نوع مطلب : دل نوشته 

chocolate
جمعه 14 اردیبهشت 1397 08:12 ق.ظ
you're truly a excellent webmaster. The site loading pace is amazing.

It sort of feels that you are doing any distinctive trick.

Furthermore, The contents are masterpiece. you've performed
a great activity in this topic!
How do you strengthen your Achilles tendon?
شنبه 18 شهریور 1396 07:47 ب.ظ
I am sure this post has touched all the internet people, its really really
fastidious paragraph on building up new webpage.
What do you do for Achilles tendonitis?
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:26 ق.ظ
I think the admin of this web page is in fact working hard for his
web page, for the reason that here every stuff is quality
based information.
casandrasteckelberg.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 12:53 ب.ظ
Very good post! We will be linking to this particularly great content on our website.

Keep up the great writing.
How do you strengthen your Achilles tendon?
جمعه 13 مرداد 1396 10:11 ق.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you writing this post plus the rest of the site
is also very good.
How do you stretch your Achilles?
چهارشنبه 11 مرداد 1396 05:40 ب.ظ
whoah this weblog is wonderful i love reading your posts.

Stay up the great work! You recognize, a lot of persons are hunting round for this info, you can aid them greatly.
جمعه 21 خرداد 1389 03:02 ق.ظ
نوشته های فلسفی رو با انشا اشتباه ننداز
پاسخ فاطمه : من نه انشا نوشتم نه فلسفی دلم پر بود فقط همین....
امین
سه شنبه 11 خرداد 1389 11:14 ب.ظ
اسمم یادم رفت اصلا حواسم نبود
سه شنبه 11 خرداد 1389 11:13 ب.ظ
خوندم اونم چند بار فقط یه جیزی میگم و میرم:
دلم گرفته از دلتنگی هایی كه برای پنهون كردنشون بیش از كساله كه نقاب دیوانگی به صورتم زدم. دیوانگی كه هر لحظش از هزار تا خنجر بدتره
پاسخ فاطمه : کاش نقاب من نقاب دیوانگی بود....
یه نقاب بدتر از دیوانگی....
امین
دوشنبه 10 خرداد 1389 03:39 ب.ظ
پاسخ فاطمه : انگار اصلا نخوندینا!!این دستا واسه چیه؟؟!!
ی گم نقاب شما رو یاد چیز خاصی نمی اندازه؟؟!!:دی
b.A...b.A.c.K
جمعه 7 خرداد 1389 09:00 ب.ظ
اگه نقاب نباشه,اگه یه صورت دیگه نباشه,چه خوب یا بد
چطور میشه غم یا شادی رو که نمیخواییم کسی بفهمه پنهون بمونه
بعضی لحظه ها باید نقاب زد,شاید بهتره!!
پاسخ فاطمه : آره شاید بهتره!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر