تبلیغات
خط می زنم پس هستم.... - مادرم خواب دید....

نیمچه دکتر آذری

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :فاطمه
تاریخ:سه شنبه 21 اردیبهشت 1389-11:41 ب.ظ

مادرم خواب دید....

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظرآهاری



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : ادبی 

Can better posture make you taller?
سه شنبه 28 شهریور 1396 02:00 ق.ظ
Everything is very open with a really clear description of the challenges.
It was really informative. Your website is extremely helpful.
Thanks for sharing!
What is leg length discrepancy?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:54 ب.ظ
I am really enjoying the theme/design of your website. Do you ever run into any
web browser compatibility problems? A small number of my blog readers have complained about my blog not working correctly in Explorer but looks great in Opera.
Do you have any advice to help fix this problem?
http://janellkolker.hatenablog.com/entry/2015/09/27/053737
شنبه 14 مرداد 1396 06:25 ق.ظ
I am not certain the place you're getting your information,
however great topic. I needs to spend some time learning more or working out more.
Thank you for great info I used to be searching for this information for my
mission.
How do I stretch my Achilles tendon?
جمعه 13 مرداد 1396 07:34 ق.ظ
Quality articles is the secret to invite the users to pay a quick visit the web site,
that's what this web site is providing.
What do you do when your Achilles tendon hurts?
چهارشنبه 11 مرداد 1396 03:27 ب.ظ
Hello i am kavin, its my first time to commenting anyplace, when i read this post
i thought i could also create comment due to this good
post.
...........
سه شنبه 4 خرداد 1389 05:11 ب.ظ
یه وبگرد که داشت وب ها رو میگشت که یه دفعه به این وب رسید با خوندن اولین پستت مشتاق شدم تاپستای بعدی رو بخونم که رسیدم به این پست که فوق العاده بود برا همین خواستم بدونم که این کدوم بنده ی خدایی بوده که تونسته شما رو با اون ترسی که تو پست اولتون ابراز کردین حاکی از این که نمیدونین که نوشتنتون درسته یا نه ,به نویسندگی برگردونه؟پیش خودم فک کردم که این بنده ی خدا حتما براتون ارزش خاصی داره که شما این طوری ازش حرف میزنین.(اسم وبلاگت میگه که یه دختری با ارزوهای بلند و بالا.بارون اسم قشنگیه.نمیدونم که تو هم مثل بارون بخشنده و مهربون هستی یانه)
برا همین فک میکنم که اون یه نفر یه همکلاسی دختره(یا حتی اگه پسر باشی که با این اسم یکم بعیده اونم یه پسره)چون معمولا 2تا دوست صمیمی میتونن حرف همدیگه رو بفهمن از درد های همدیگه آگاه باشن. با توجه به نحوه ی نوشتنت یه فرد نسبتا مذهبی هستی که نمیتونی دوست پسر داشته باشی به همین خاطر فک نمیکنم که اون یه نفر یه جنس مخالف برات باشه
پاسخ فاطمه : دوست پسر؟؟!!آره من اهلش نیستم اصلا....
ولی شما یه خورده مشکوک می زنینا نه؟؟!!:دی بی خیال
...........
شنبه 1 خرداد 1389 03:10 ب.ظ
حالا همون قرد میدونه که دوباره دارین مینوسین اونم اینجا؟اگه آره آیا بهتون سر میزنه یانه؟
پاسخ فاطمه : نه هنوز نگفتم کاش می دونستم کی بیدین؟؟!!
..............
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 10:52 ق.ظ
من تموم نوشته های شما رو خوندم عالی بود ولی تنها چیزی که برام جای سئوال شد این بود که اون یه نفر که به شما تلنگر زد کی بود؟
آیا نسبتی با شما داره که این طوری شما رو به نوشتن برگردونده؟

خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم
حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
دكتر علی شریعتی
پاسخ فاطمه : مرسی...
یه همکلاسی همین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر