تبلیغات
خط می زنم پس هستم.... - یادش بخیر(1)

نیمچه دکتر آذری

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :فاطمه
تاریخ:جمعه 12 شهریور 1389-04:06 ب.ظ

یادش بخیر(1)

سلام

چند روز پیش یاد یه سری خاطرات تو دانشگاه افتادمو كلی خندیدم می خوام یه چند تاشو اینجا بنویسم ....

اگه خواستین بخونین....

از ترم اول شروع میكنمو از كلاس بیولو‍ژی:

ما دو تا استاد بیولوژی داشتیم:خانم دكتر برار-آقای دكتر؟؟(چه زود آلزایمر گرفتم!!)

ما یه كلاس هفتاد و چند نفریه طویل!! این آقای دكترم كه نگو اول كلاسم كه می نشستی مگه صداشو می شنیدی؟!حالا اینو بیخیال بریم سراغه خانوم دكتر!!

یه خاطره بگم از كلاسش:

چند تا ازكلاسای این استاد خورد به تعطیلی و تو یكی از كلاساش گفت باید جبرانی بیاین، نماینده شمارشو بده با هم هماهنگ شیم!

این شماره رو كه گفت چند نفر ازته كلاس گفتن ooooooooooooooooooooo( نمی دونم چطور بنویسم اینجاشو!!) ما هم خندیدیم، هممونا!!

استاد به روش نیاورد،یه كم بعد سرو صدا شدو استاد قاطی كرد اساسی!ترم 1 بودو منم كه تو جو مدرسه سرمو انداخته بودم رو كاغذو مثلا نت برداری میكردم!!داشتم مینوشتم كه گفت:میتونین تشریف ببرین،كلاس تمومه!!(میخواستم اینجاشو هم بنویسم:دی)

به همین راحتی استاد قهر كردو ازكلاس رفت بیرون.ما هم موندیم هاج و واج!

نماینده رفت دنبالش،من و صهبا وچند تا از دوستام هم رفتیم بعد یواش یواش اكثر بچه ها اومدن از كلاس بیرون.یادمه نماینده كلی خواهشو اینا كه ببخشید و برگردید، ولی استاد كه گویا این حرفا حالیش نمی شد پاشو كرده بود تو یه كفش كه نه برین پی كارتون!!

ما هم كه عین چی!!واستاده بودیم جلوی در آموزش دست از پا درازتر رفتیم تو حیاط! البته قبلش این نماینده گرام این شكلی شده بوداینجا بود كه فهمیدم:حسن،خطرناكه حسن!(اگه دارین میخونین ناراحت نشینا!خاطرس دیگه!)

حالا من تازه یادم افتاد كه كیفمو تو كلاس جا گذاشتم!برگشتم تو كلاسو دیدم خالیه خالیه.فقط كیف من مونده بودو چند تای دیگه! كیفمو برداشتمو اومدم حیاط.باید زنگ میزدم جایی،واسه همین دستمو كردم تو كیف تا گوشیمو بردارم،ولی هرچی گشتم مگه پیدا میشد!!گفتم:صهبا یه زنگ بهم بزن،این گوشی رو پیدا نمیكنم.زنگ زد وگفت:فاطمه،تو این گوشیتو چرا خاموش كردی؟!

اونجا بود كه فهمیدم:بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله،گوشیم پریده!منو میگی داشتم سكته می زدم البته از نوع ناقصش:دی

بعد كه كیف پولمو باز كردم،فهمیدم ای دل غافل!پولام هم هوتوتو!

این شد كه كلاس بیولوژی واسه من شد یه خاطره بد،یه حس بد،شد نحس!اونقد كه پسورد وبلاگ قبلیمو گذاشته بودم:بیولوژی نحس!!:دی

حالا اینو بیخیال!فردای اون روز افتادم دنبال حراست واسه شكایت،ولی نمی دونستم كجاست؟!از نگهبان دانشكده پرسیدم این حراست كجاست؟گفت:برو به نگهبان دانشگاه بگو!!شما فرض كنید رفتم دم در اصلی دانشگاه!از نگهبان می پرسم:حراست كجاست؟حالا این نگهبانه گیر داده كه تو با حراست چیكارداری؟!حالا آدرس داده:برو كنار سلف برادرانه. با خودم گفتم: آهان!كنار سلف خودمونه كه!آقا من هی اینور و اونور سلف پسرا رو میگردم آخه حراستی در كار نیست!!حتی رفتم ساختمونی كه به این سلف چسبیده،همه طبقات واتاقا رو!!مگه پیدا میشه!از اینو اون میپرسم حراست كجاست؟؟تازه دست گیرم شد كه:یه سلف پسرایه دیگه ای هم هست!(شانسشونو می بینی؟!)حالا در به در دنبال این یكی سلف،آخرش از یكی از پسرا پرسیدم:ببخشید!سلف پسرا كجاست؟اونم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:سلف برادرا! پایین تره.(تازه فهمیدم این پسرا برادرن!كلهم اجمعین!)از پله ها بالا رفتم بالا،بازم نتونستم پیداش كنم!یعنی سلفو دیدما ولی حراست كجاش بود؟اینورش؟اونورش؟نچ! نبود دیگه!(یه چیزه دیگه هم دستگیرم شد:من باید به جای دارو،جغرافیا می خوندم!بس كه جهت یابیم خوبه)منم سرم انداختم پایین،مستقیم،رفتم،رفتم،رفتــــــــــــــــــــــــــم!تا رسدم به یه ساختمون.ساختمونی كه اصلا تابلو و اسم نداشت!گفتم:این دیگه خودشه!داشتم از پله های ورودیش میرفتم بالا كه یه پیرمرد باغبون بهم گفت:هارا خانوم؟؟(یعنی:كجا داری میری؟)اونقد خسته و كم حوصله بودم كه نزدیك بود باهاش دعوا كنم كه آخه به توچه!ولی یهو دیدم صدای خنده چند تا پسر بلند شد منو می گی:عین آدم ندیده ها!هاج و واج!كه یه پسر اومد از كنارم رد شد و با یه لبخند معنی دارگفت:اینجا خوابگاه پسراست!!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه سوتیه گنده ای خداااااااااااااااااااااااااااااا!!!!

حالا بدتر از این اون پسرا بودن كه بازم داشتن میخندیدن،ولی چون من ببینم دارم ضایع میشم خودمم میخندم!!بازم چاره ای نبود جز اینكه خودمم بخندم!!گیج شده بودم،نمیدونستم چیكار كنم!!تا حالا اینقد اوسكول نشده بودم!!یكیشون برگشت با خنده گفت:راه خروج اینوره خانوم!!منم دست از پا درازتر راه اومده رو برگشتم،داشتم میرفتم كه یكی از اون پسرا اومد دنبالمو گفت:شما جایی می خواستین برین؟!گفتم:آره،حراست. یه كم رفتیم پاینتر گفت:اینورو نگاه كنین،شما تابلو به این گندگی رو ندیدین؟!تو اون لحظه یه پارچ آب یخم جواب نمیداد دیگه!!

خلاصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:

پیدا شد با هزار مصیبت!!رفتم تو،دیدم اون آقاهه!گوشیش عین ماله منه!همونی كه دزدیده بودن!نزدیك بودگرچه شكایتمونم افاقه نكرد ولی................................


پی نوشت:

1-این پرشین بلاگ فیلتر شد؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

2-دكتر ایوان و دكتر نوید اگه اومدین یه خبر از خودتون بدین!وبلاگتون كه....

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : دل نوشته 

ameblo.jp
شنبه 14 مرداد 1396 08:09 ق.ظ
Pretty! This was an extremely wonderful post.
Thanks for providing this information.
هانیه
دوشنبه 16 مرداد 1391 07:03 ق.ظ
یعنی منم اگه امسال برم دانشگاه این جوری ضایع میشم
پاسخ فاطمه : نه تو دختر زرنگی باش این بلاها سرت نیاد:))))))
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 10:22 ق.ظ
بارون جون خیلی باهال بود الهی همیشه بخندی مادر جون کلی خندیدم
پاسخ فاطمه : قربونت ننه!پیر شی الهی:دی
molood
دوشنبه 22 شهریور 1389 03:43 ب.ظ
سلام
بابا عالی بود

راستی یه نگاهی به اون ایمیلت بنداز

یه چند تا سوال داشتم...........

در ضمن جواب sms ها رو هم بده.بعد کلاس خیلی بی وفا شدی...
منتظرم
راستی وبم خالی ها نخندی


دکترچه
سه شنبه 16 شهریور 1389 03:38 ب.ظ
ایول خیلی خوب خاطره مینویسیااااااا
هنوز یه سال نگذشته اسم استادتو فراموش کردی؟ایول بابا

من موندم بیولوژی به درد کجامون میخورد اخه! منکه همش چرت میکردم! همیشه هااااااااااااااااااااااااا
راستی دیگه نیومدی پیشم
پاسخ فاطمه : مرسی....
خواهم اومد!اندكی صبر!:)
سعید
دوشنبه 15 شهریور 1389 06:46 ب.ظ
سلام دوست عزیزم
اپ کردم
خوشحال میشم دوباره به من سر بزنین
منتظرم
همان بی دل
یکشنبه 14 شهریور 1389 06:11 ب.ظ
بیا و بخوان داستانم را
دانشجوی پزشكی
یکشنبه 14 شهریور 1389 05:33 ق.ظ
سلام جالب بود.راستی بی زحمت اسم لینك منو بذار "دنیای كوچك یك دانشجوی پزشكی"
E- Ray
شنبه 13 شهریور 1389 09:53 ب.ظ
ممنون که خبرم کردین
آغاز عمل خطیر خاطره نویسی رو بهتون تبریک میگم ...
کار جالبیه ...
خاطرات تون هم جالب و خنده دار بود ...
موفق باشین
پسر قد بلند
شنبه 13 شهریور 1389 02:29 ب.ظ
سلام خوشحال میشم کمک کنم
سها
شنبه 13 شهریور 1389 12:31 ق.ظ
یه سوال بپرسم؟خدائیش چی شد یاد این خاطره افتادی؟![عینک
یاعلی
پاسخ فاطمه : همینجوری!!
امین
شنبه 13 شهریور 1389 12:01 ق.ظ
......................
فقط همین
پاسخ فاطمه : دیدین گفتم خطرناكه؟!:دی
پسر قد بلند
جمعه 12 شهریور 1389 11:40 ب.ظ
جالب بود و خنده دار
راستی بیولوژی کدوم درس بود
کلا یادم رفته
بیچاره ما داروها از دست این درسا چی میکشیم
پاسخ فاطمه : آره منم دیگه داره یادم میره:دی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر